تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

دعای معروفی بود که از پس هر نمازی یا در ملاقات با امام آن را از ته دل سر می دادیم که خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی رو نگهدار و الخ. الان هم تغییرش داده اند و باز بعد نمازها تکرار می کنند یا در ملاقات با رهبری. قطعا خیلی ها هم خالصانه می خوانند خدا را.

اما عجیب است که وقت رفتن که شد نه خدا لحظه ای مکث کرد و نه امام. آن خلوص ها و صفای قلب ها انگار هیچ بوده و هیچ. خداوند گویا غرض اش از دعا استجابت نیست. اما خودش فرموده که ادعونی استجب لکم. خدا که دروغ نمی گوید. دروغ و کذب را در سیستم خداوندی راه نیست!

بحث من اینها نیست. با این که بد هم نیست پرداخته شود به این که در دعا کردن واقعا اصل بر استجابت است یا خداوند دلیل دیگری دارد که ما را تشویق به دعا می کند؟ البته باز هم تاکید دارم بر ظاهر آشکار و متین آیه ای که آوردم. یعنی قطعا غرض ما از دعا کردن گرفتن حاجت است و خداوند  هم در پی استجابت و بر آوردن خواهش ماست. در حد هیچ است دعایی که در آن دنبال چیزی نباشند. این که پیامبر خدا صلی الله علیه واله دنبال چه بوده یا اهلبیت علیهم السلام، باید از خودشان پرسید ولی مومنین، اولیاء، عرفا، زهاد و همه و همه دنبال گرفتن چیزی از خدا هستند.

باری، نظام مقدس ما هم شدیدا ترویج می کند دعا کردن را. البته من فعلا روی ایدئولوژیک شدن دعا بحث نمی کنم. زیرا این خودش مطلب مهمی است و می شود دلیل آورد که کل دین ایدئولوژی نظام ماست برای ماندن در قدرت و حفظ آن. این جا می خواهم چیزی دیگر بگویم.

 غیر از موارد بالا، تقریبا در اکثر ادارات صبح پنج شنبه زیارت عاشورا دارند. و حتما صبحانه ای هم می خورند بعدش. حال اگر این زیارت باعث شود مثلا قدری از وقتی که باید برای مردم بگذارند از دست برود، یا حضور در آن امتیازی باشد برای شرکت کننده فارغ از شایسته گی های علمی و فنی، دیگر اینها را من نمی دانم.

من حرفم در این است که تشکیل جلسه زیارت عاشورا قطعا برای این است که اولا کارمند کمی نورانی شود و معنویت اش بالا بزند و دوما فضا آکنده از معنویت گردد و این معنویت در نحوه ارائه خدمات موثر باشد یا این که اهداف الهی شود و الخ.

این که گفتم مربوط به ادارات تخصصی بود. یعنی جاهایی که علم و دانش و فن یعنی علوم زمینی و عرفی حرف اول را می زنند. مثلا اقتصاد و دارایی یا بانک و یا صنایع و مانند اینها.

اما مثلا نهادی داریم مانند جهاد. که قاطی شده است با کشاورزی و این بلبشوی فعلی از داخلش درآمده. یادم است می گفتند که مثلا تعهد جهادی با تخصص کشاورزی ها مخلوط شود و انشاءالله یک سوسپانسیون مومنانه از آن بیرون بیاید! همان موقع آقای کلانتری اعتراض کرد و آمار جالبی داد که معلوم شد متخصصان کشاورزی شهدای بیشتری تقدیم نظام کرده اند تا متعهدان جهادی! معلوم شد که تعهد مثلا چاپ پوستر و بروشورهای مذهبی است تا خدمت واقعی و مطابق وظیفه! گویی آن متخصص چون به وظیفه اش عمل می کند و وقت اش نمی رسد که در دعا و زیارت شرکت کند و یا پول بیت المال را هزینه چاپ چیزهای محترم مثل دعا و قرآن ولی نامربوط به جایگاه، واقعی نمی کند پس متخصص است و باید تعهد را از آن کسی یاد بگیرد که اتفاقا کاملا غیر شرعی عمل می کند. وارونه شدن دین رسما!

بارها دیده ایم که کارمند مشغول خواندن دعا است. یعنی وقتی که برای مردم است را به عبادت با خداوند تخصیص داده است! با این استدلال نهان چه اعتراضی می شود کرد؟

نتیجه ای که تا این جای بحث می شود گرفت این است که واقعا نظام اسلامی ما برای دعا در مناسبات خود جایگاه ویژه ای قائل است. یعنی واقعا حساب باز کرده است روی این مطلب. حال یا می خواهد این طور نمود داشته باشد و یا واقعا معتقد است. مثلا در انتخاباتی که احمدی نژ اد غالب آن بود شنیدم که به دسته های بزرگی ذکر و دعا با اعداد و ارقام خاص داده بودند تا بالاخره از طریق این اوراد و اذکار پیروز میدان شوند. البته خیلی های دیگر هم نذز و نیاز می کنند که خدا از این طریق شر احمدی نژاد را از این کشور و مملکت کم کند! موشک جواب موشک!

یک بار آقای جنتی در نماز جمعه می گفت که دست بردارید از دارو و دکتر و با دعا و اینها از خدا شفا بگیرید. چیزی در همین مایه ها. آن سال ها این حرف با تیتر دعا درمانی کلی مایه مسرت حضار شد! البته آقای جنتی به مصداق علما امتی افضل من انبیاء بنی اسراییل خود را بالاتر از حضرت موسی علیه السلام می دانسته وگرنه قطعا در یاد داشته که خداوند یکبار که موسی علیه السلام بیمار شده و از خداوند شفا طلبیده بود آن حضرت را مستقیما شفا نداد و به پزشک احاله کرد!

باری اینها مشخص می کند که واقعا دعا موضوعیت دارد در این سیستم.

اما این بد است یا خوب؟ چه می دانم. معمولا زود جواب می دهیم که اگر خلوص باشد عیبی ندارد ولی آیا این حرف ها خالصانه نیست؟ برعکس من معتقدم خالصانه هست. هم آن کسانی که ماندن امام را می خواستند و هم ماندن رهبری را، هم ماندن احمدی نژاد و هم نابودی احمدی نژاد را و هم آقای جنتی و هم همه ایرانی هایی که گیر می کنند، همه خالص اند. آدم مشکل داشته باشد خالص می شود. بعید می دانم ایرانی بی مشکل داشته باشیم. در هر صورت فکر می کنم که باید یک فکری برای این خلوص بکنیم. مشکل دارد این خلوص...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:11  توسط هادی بیات  | 

ظاهرا نباید در قم برای خرافات مشتری پیدا شود. ولی عجیب است که بیشترین تعداد رمال و پیامبر قلابی و امام  های زمان و سید های حسنی و خلاصه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در این شهر یافت می شود.

بالاخره قم محلی است که به نظر عالمان دینی در آن حضور پررنگی دارند و بیضه اسلام در کنف حمایت ایشان محفوظ و مستحکم است. ظاهرا مردم هم در جایی که این دسترسی نباشد میل به خرافه پیدا می کنند یا لااقل راه  را اشتباه می روند. اما دقیقا در همین شهر بازار شیادی و کلاه برداری داغ داغ است. مثل این می ماند که تو دکتر حاذقی هستی و اتفاقا تلویزیون هم برایت برنامه می گذارد و از همه جای عالم هم برای مداوا نزدت می آیند و خلاصه مطبی و دفتری و تشکیلاتی برای خودت داری و حتی شرودر ها! برای افتتاح بیمارستان ات حضور به هم می رسانند. اما بغل بیمارستان معظم ات یکی مغازه ای می زند و اعلام می کند که من با فوت یا شعر یا هر مزخرف دیگری و نه گیاهان دارویی یا مانند اینها آدم ها را درمان می کنم و مشتری های تو را جذب کند و اصلا دفترت خلوت شود تا جایی که مجبور شوی برای ادامه حیات مادی و معنوی ات هم که شده فکری برایش بکنی!

قبلا به کوه خضر و ماجراهایش اشاره کرده ام. جالب است که طبق ادبیات فولکلوریک مردم که نام خضر(گرفته شده از خضرا و اخضر و خلاصه سبز و سبز کننده) هم از همان می آید قرار است که آن بزرگوار هر جا تشریف برد زیر قدم هایش سبز شود. جالب است که خشک تر از کوه خضر در قم نیست. این داستان بماند برای بعد.

یا جمکران. مسجد بزرگ شونده ای در کنار قم. شنیده ام بعضی از تهرانی های مومن که کشف و شهود هم دارند و شاگرد عارفان بالله هم هستند مستقیم شب چهارشنبه از تهران می آیند جمکران و از همان جا برمی گردند. حتما حضرت معصومه سلام الله علیها نامحرم است دیگر. عجیب پتانسیلی دارد این جمکران. از یک بابایی نقل کرده اند که از این محل ده میلیون رای می تواند دربیاورد. اغراق نیست. ما یک دوست سیدی داریم که معمم است. پدرش از شاگردان آقای قاضی بود و به رحمت خدا رفت. سید خوش تیپی است. یک مدت قدیم ترها جمکران می رفت. یک شب می بیند یک نفر دارد واله و شیدا او را نگاه می کند. می خواسته فرار کند که طرف مچ دستش را می گیرد که آقا پیدایت کردم و گریه که چه قدر خلاصه می خواهی معطل کنی و چرا ظهور نمی کنی. رفیق ما برای فرار کلی حرف رکیک زده بود و آن بنده خدا بالاخره متقاعد شده بود که امام زمان بی تربیت نمی شود و دست برداشته بود. رفیق ما عطای جمکران را به لقایش بخشید. منظور این که در آن جا پتانسیل عجیبی هست برای این جور کارها.

شیخ ابراهیم زنجانی، که جزو افتخارات زنجان ماست! در خاطرات اش نوشته که من قبل از نجف رفتن فکر می کردم خلاصه آن جا محل هبوط ملائکه هست و همه با خدا به عشق و حال مشغول اند و وقتی به آن جا رفتم متوجه شدم نه از این خبرها هم نیست. به قم هم از بیرون یک چنین نگاهی هست. بسیار می شود که در فلان ده کوره از ما می پرسند از کجا می آیید می گوییم قم. کلی تحویل مان می گیرند که بله آن جا تکه ای از خاک بهشت است و جمکران هم که دفتر کار امام عصر و بله! یک بار افسری در گردنه گدوک فیروزکوه من را جریمه نکرد چون به قم می رفتم!

این تصور مومنین را جذب می کند. روایاتی هم هست که این احساسات را تشدید می کند. عوام را هم که حسابی جذب می کند. بالاخره زیارت حضرت معصومه یعنی رفتن به بهشت. امام رضا علیه السلام که دروغ نمی گوید. ما هم که تنبل و دنبال یک بهشت مجانی. حرکت به سوی قم.

مسئولین نادان و سخنرانان بی سواد هم دائما داستان شفا و کرامت تعریف می کنند. اخیرا فیلم و سی دی هایی هم بیرون داده اند به نام کرامت مستند. امام و ولی تبدیل می شود به دستگاه شفا دهنده. اما زائر بینوا می آید با هزار مشکل. هزار درد و مرض. بی پول است. مریض است. بی کار است. بی خانه است. تلویزیون هم که همین جور تحریک می کند این بی نوا ها را. می رود حرم و کلی عز و التماس و شفا هم نمی شود. اصلا تعداد مشکل دارها با تعداد کسانی که مشکل شان حل شده است قابل قیاس نیست. سالی یکی و بعضی موقع سالیان دراز می گذرد و حل نمی شود. قبلا هم که به این بینوا گفته اند آن جا قطعا مشکل ات حل می شود. اصلا نمی داند که امام و ولی به چه دردی می خورد. به او می گویند باید دربست در خدمت ولی باشی. توجیه نشده است که ولی در برابر چه می کند. کار دنیایش که حل نمی شود و بعد سعی می کنند به آخرت حواله اش بدهند. دیگر نمی شود. مردم را تاجر کرده اند. معامله است دیگر. نقد باید باشد. این طور مردم کم کم امیدشان را از دست می دهند و بی تفاوت می شوند. در این آشفته بازار مشکل دارترها جذب خرافات می شوند. بقیه هم جاهای دیگر می روند برای یافتن آرامش. بعد آقایان در خطبه ها پشت قضایا دست استکبار های رنگارنگ را می جویند.

شیادها و کلاه برداران دینی هم در این گیر و دار بساط خود را پهن می کنند. مردم خسته در بازگشت از سیر آفاق و انفس شان که ناگفته نماند گاهی واقعا دری وری است خواسته های شان، به این مغازه ها می رسند. هنوز در ناخودآگاه مردم ذره ای ایمان هست. و این لعنتی ها همان را نشانه می گیرند. افسانه های ما پر است از غول و پری و جادو و سحر. ناخودآگاه ما از آن منبع تغذیه می شود. آبشخور ایمان ما در آن جاست. اگر ایمان مبتنی بر شناخت بعدی و عالمانه و عاقلانه بود که در دام نمی افتاد. رمال و جادوگر دروغین با ادعای وصل به غیب ته مانده باور را هم می برد. و البته چیزهای دیگر را هم می برد!

اما علما به چه کاری مشغول اند؟ همین مردم چرا به سراغ عالم نمی روند؟ چرا عالم دینی نماینده غیب نیست ولی فلان رمال هست؟ رمال با کدام قسمت آگاهی بازی می کند که عالم نمی تواند؟ البته در سالیان اخیر بعضی ها پیدا شده اند و دستی هم در قدرت دارند و آنها هم یاد گرفته اند که چه بکنند. اما علما چرا بلد نیستند این کار را؟ اولین جواب که راحت هم هست این است که عالمان چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. و مردم هم به همین دلیل به آنها رجوع نمی کنند. شاید درست باشد. مرحوم آیةالله فاضل لنکرانی می گفتند که بعد از داستان شهرام جزایری مردم اعتمادشان نسبت به علما بسیار کم شد. یک برداشت این است که مردم خوب فهمیدند آلودگی عالمان را. برداشت دیگر این است که دستی درکار بود تا به مردم این طور بفهماند که علما هر پول کثیفی را دریافت می کنند. انگار عالم وزارت اطلاعات است که پیشینه آدم ها را چک کند و انگار همه دزداند مگر این که عکس اش ثابت شود. غرض این که در این سال ها ابتدا با پرونده های بی سر و ته ای که اکثرا دروغ هم بود اعتماد مردم را از کلیت سیستمی که به گونه ای آبشخور دینی هم بود سلب کردند.

اما دلیل دیگر این که واقعا بعضی از علمای ما در باغ نیستند انگار. اولا فاصله شان با مردم زیاد است. فاصله گفتاری را می گویم. انگار کلمات شان جوری تنظیم می شود که مردم حالی شان نشود. رمال آن قدر راحت عبارات کوچه بازار را استخدام می کند و مردم را استحمار می کند که نگو!

البته نکته غریبی هست که نباید ناگفته بماند و آن این که رمال هم عبارات قلمبه سلمبه دارد ولی آن را مردم باور می کنند! واقعا غریب است که مثلا به پنجاه زن یا صد زن یک نفر تجاوز بکند با دلایل مسخره. چه طور اینها راضی می شده اند. این چه سحری است. آخرش هم معامله شان نمی شود و رمال را لو می دهند. وگرنه اعتقادشان را از دست نمی دهند. عجب بدبختی ای داریم.

این بحث را ادامه خواهم داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:22  توسط هادی بیات  | 

بالاخره میرحسین هم آمد. اتفاق جالبی است. آمدن آقای کروبی بعد آقای خاتمی و الان هم میرحسین. آمدن آقای خاتمی عجیب بود ولی ورود میرحسین غریب است! میرحسین اولین چیزی که به یاد آدم می آورد امام است. جریان اصلاحات افرادی را به صحنه آورده که امام به ایشان عنایت خاص داشته است. هر کس یا کسانی که این بزرگواران را تشویق به حضور در صحنه انتخابات کرده یا عاشق و دلباخته امام و انقلاب بوده و یا دشمن قسم خورده!

در توضیح حالت اول خدمت تان عارضم شکی وجود ندارد که هر کدام از این سه نفر وارد صحنه شود خط امام و نام او پررنگ تر خواهد شد. احمدی نژاد هم خیلی نام امام را پررنگ کرد. به خصوص لحظه های ناب افتادن روی مزار امام و آن حالات عرفانی و چهره نورانی و ...

در تحلیل محتوا یکی از شروط درستی تحلیل تشخیص وزن عبارت است. مثلا فقط تکرار زیاد عبارت جنگ باعث نمی شود که نتیجه تحلیل او را جنگ طلب تشخیص دهد و بالعکس تکرار زیاد واژه صلح و حقوق بشر استفاده کننده را طرفدار صلح و حقوق انسان ها معرفی نمی کند. بلکه ممکن است با وجود تکرار زیاد واژه جنگ فرد مورد تحلیل یکی دو بار بیشتر از کلمه صلح استفاده نکند ولی وزن این دو کلمه از کل عبارات جنگی او بیشتر باشد. یا طرف کلی از صلح دم بزند ولی دوبار از واژه هایی استفاده کند که پنبه کل عبارات مسالمت جویانه قبلی را بزند. تقریبا کل بزرگواران حاکم بر نظام مقدس ما از گروه دوم اند. یعنی تا دلت بخواهد از صلح دم می زنند و حقوق انسان ها و کارگروه دفاع و صیانت از حقوق شهروندی تشکیل می دهند و الخ. اما یک کلام مردم را خودی غیر خودی می کنند و عبارات سابق تبدیل به عهن منفوش(سوره قارعه) می گردد!

دفاع این دولت از امام و آرمان های او هم از همین جنس است.

اما اگر دشمن قسم خورده ای پشت قضیه باشد آن گاه معلوم می شود که در این انتخابات می خواهند تکلیف چیزی به نام خمینی را روشن کنند. زیرا یک موقع است اهلبیت و صحابه دم از پیامبر می زنند و یک دفعه تابعی که چه عرض کنم آن یکی...

اما بروبچز اصلاح طلب ما در ورود به صحنه شبیه تعارف های ما ایرانی ها عمل کرده اند. آن گاه که به یک در می رسیم و چهل قلندر! تعارف که شما رد شوید و مرگ تو نمی شود و من بمیرم بفرما و... بعد تا یکی می خواهد رد شود همه هجوم می آورند. آیة الله موسوی اردبیلی تعریف می کردند برای عده ای که به دیدارشان رفته بودند از دوره فرقه پیشه وری در آذربایجان. مثل اینکه سیدجعفر پیشه وری بعد از اعلام حکومت خودمختار آذربایجان به روحانیون و علمای آن خطه اعلام کرده بود که همه در فلان روز با هم باید بیایند خدمت ایشان. گفتند که در بین علما و روحانیون اتفاق نظر کامل وجود داشت که می خواهد ما را اعدام بکند. جالب این که هنگامی که همه به یک دری رسیده بودند که از آن باید رد می شدند تا وارد ساختمان احتمالی قتلگاه شوند هیچ یک حاضر نشده بود به دیگری راه دهد و مثلا به احترام او کنار بایستد تا آقا ابتدا رد شود و خدا باز هم به احوال بندگانش آگاه تر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:17  توسط هادی بیات  | 

شنیدم که یک تحلیل محتوا روی سخنان آقایان خاتمی، هاشمی و احمدی نژاد صورت گرفته است. روی آن دسته از سخنانی که در خارج کشور ایراد کرده اند. حال در مصاحبه، سخنرانی یا دیدارهای عمومی و خصوصی. موضوع تحلیل هم میزان ارجاع ایشان به رهبری – شخص آیةالله خامنه ای – بوده است. نتیجه جالب بوده و تامل برانگیز. آقای خاتمی بیشترین ارجاعات را به سخنان و شخص رهبری داشته و بعد آقای هاشمی و بعد هم با درصد ناچیزی احمدی نژاد. ظاهرا احمدی نژاد احتیاجی نمی بیند به رهبری اشاره بکند و یا از سخنان ایشان استفاده کند. چرا این طور است؟

دلایلی به ذهنم آمده است که می آورم.

1-مطابق ماجراهای هاله نورانی واقعا بعید نیست خود را یک چیز دیگر بداند. یعنی مستقیم ارتباط با منبع غیبی و کشف و کرامات و از این صحبت ها.

2-مقام رهبری جدای از رهبر بودن مجتهد هم هست. احمدی نژاد و دار و دسته اش نشان داده اند که با مجتهدین کاری ندارند و برای نظرات ایشان ارزشی هم پای نظرات یک فرد عادی و بلکه کمتر قائل اند. دیده ایم که از روی ماشین قربان صدقه مستقبلین خود می رود و یا حتی دست زنان را هم می بوسد ولی یک بار هم نشد که از مجتهدین دلجویی کند. اگر دست رهبری را بوسید دلیلش نه در مجتهد بودن که در مقام رهبری ایشان بود. کلا در قاموس این قوم بزرگان طریق اهل الله و عارفان هستند و نه فقیهان و مجتهدان. البته قبلا اشاره کرده ام که عارف را خودشان تعریف می کنند و بقیه عارفان کلا ریشه کن می شوند. برنامه های تلویزیون در ماه رمضان را به یاد بیاوریم. حضرات آیات مکارم و شیخ حسین نوری و بعضی دیگر از مراجع بعد از افطار برنامه داشتند. قبل از شروع سریال ها. ساعتی که همه منتظرند زود به پایان برسد. این جا برنامه قبل از سریال کاملا مزاحم است و ایضا مهمانش. یک ربع بیست دقیقه ای هم وقت اش بود. آن هم با مسخره بازی. پیرمرد را به این ور می گرداندند و به آن ور. در حالی که باید دوربین محترمانه عمل می کرد. آقای مکارم مجری که نیست. بعد جالب تر این که یکی دو ساعت بعد حاج اسماعیل دولابی یک ساعتی برنامه داشت. در ساعتی خوب و البته غیرمزاحم. با جلوه های ویژه تصویری تا باور کنیم این مرد همین الان از خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تشریف آورده است. خدا رحمت کند حاج اسماعیل را ولی با تمام خوبی هایش نه سواد آقای مکارم و نوری را داشت و نه...

اما بالاخره قبلا جا افتاده و در کتاب ها نوشته اند و تبلیغ کرده اند این بزرگوار از اوتاد بوده و تلویزیون هم که قربانش بروم. دار و دسته احمدی نژاد هم که اهل آه سوزناک کشیدن و اینها هستند. کشف و کرامت هم حرف فقیهانه نیست که بشود با استدلال های اصولی یا رجالی نقدش کرد. هاله نورانی هم که هست.

3-رابطه او با رهبری رابطه ای طولی است. یعنی لازم نیست چیزی بگوید. او هر چه بکند خارج از اراده رهبری نیست. در حالی که رابطه هاشمی و خاتمی رابطه ای عرضی است. یعنی اراده مستقلی در ایشان هست. می گویند علت برخاستن همای سعادت از دوش قالیباف و نشستن آن بر دوش این آقا استقلال نسبی قالیباف بوده است.

واقعیت این است که درست است که احمدی نژاد به رهبری ارجاع نمی دهد اما تقریبا هیچ دوره ای این قدر احساس نمی شده که رهبری همه کاره نظام است. یعنی احمدی نژاد رییس جمهوری است که هیچ کس او را در قد و قواره میزی که به آن تکیه زده نمی بیند و همه او را منصوب می دانند. نه فقط اصلاح طلبان و مردم که خود به اصطلاح اصول؟ گرایان. آقای کروبی می گفت هر جایی که برای سخنرانی می روم یک بچه چفیه دار بلند می شود و می گوید آقا نظرش روی احمدی نژاد است تو چه می گویی؟ و البته آقای کروبی شدیدا تکذیب کرده حرف آن کودک را و قطعا رهبری هم روی فرد خاصی نظر ندارد. ولی چه کنیم که این باور هست و حتما کودکان مطابق باورهای شان عمل خواهند کرد و نه عقول شان. بیخود نیست که در رساله های عملیه حکم صبی و مجنون یکی است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:51  توسط هادی بیات  | 

در ابتدای برخی رساله های عملیه از جمله رساله ابوی ما، متنی هست. در این متن بر این نکته تاکید شده که اصل بر اجتهاد است و نه تقلید. این امری بدیهی است. یعنی همه می دانند این را. اما آن چه در واقع اتفاق می افتد و روال بر آن است اصالت تقلید است.

بنای اسلام (شیعه) بر این بوده که همه مکلفین خود احکام خود را بدانند و بدان عمل کنند. با یک سری از احکام هر لحظه سر و کار داریم یا این که بیشتر با آنها مواجه می شویم. مثل نماز و روزه. تقریبا پس از مدتی انسان خود می آموزد که چه باید بکند. حال چه بشود که حکمی را از داننده آن بپرسد. روزه و خمس و زکات و مانند اینها هم تقریبا مبتلا به هستند. یعنی آدم خیلی سریع می تواند بیاموزد که حکم خاص او چیست. تقریبا همه در احکام مشترکیم. در بعضی موارد حکم هامان با هم تفاوت پیدا می کند. احکام دیگری هم هستند که خیلی به ندرت آدم با آنها رو به رو می شود. مثلا جهاد که انشاءالله با ریشه کن شدن تفکر حاکم در این دو سه ساله بابش تا زمان ظهور معصوم و تعیین تکلیف مسدود می شود! یا امر به معروف و نهی از منکر که با شرایطی که اسلام برایش قرار داده همان امام حسین علیه السلام و اولیای معصوم ما باید برای آن اقدام کنند.

منظورم این است که می شود انسان احکامی را که با آنها سر و کار دارد را خود بیاموزد. رجوع در بقیه احکام دیگر نام تقلید ندارد. آن را می شود مشمول مثال رجوع به پزشک که اغلب روحانیون برای توجیه تقلید می آورند، دانست. چون انسان آن هم از نوع ایرانی آن تا رو به موت نشود به پزشک مراجعه نمی کند. یعنی اصل این است که خودت با پیش گیری و ملاحظات بهداشتی میزان مراجعه به پزشک را به اقل و حتی صفر برسانی. فوق اش شش ماهی یا سالی یک بار برای چک کردن مراجعه می کنی. مثل کاری که حضرت عبدالعظیم حسنی با رجوع به امام هادی علیه السلام (اگر اشتباه نکنم) انجام داد. و با ارائه اعتقادات خود به محضر آن بزرگوار در صدد تصحیح ایرادات احتمالی برآمد که البته امام بر آن مهر تایید زدند.

اما اگر اصل بر این باشد که حوزه مردم را مجتهد باربیاورد، آن گاه ساختار فعلی باید دگرگونی مختصری پیدا بکند. یعنی از آن طلبه که وارد حوزه می شود تا بالاترین مراحل لااقل یک خانه تکانی ذهنی بکنند.

الان با وجود این که اصل در اسلام بر اجتهاد است روال حوزه بر این است که مردم مقلد باشند. یعنی مرجع تربیت بکند که این مرجع مورد رجوع مردم قرار بگیرد و از او تقلید بشود. حال اگر حوزه بنا را بر این بگذارد که مردم را مجتهد بار بیاورد کارش سخت می شود. یعنی باید به این بیاندیشد که چه طور باید این کار را بکند. آیا به روال مسخره صدا و سیما که از باب رفع تکلیف آخوندی می آید و احکام می گوید باید این کار را بکند؟ آیا صرف احکام گفتن مردم را مجتهد می کند؟ آیا در این نحوه گفتن احکام هنوز با زیرکی وابستگی و تقلید لحاظ نشده است؟ آیا باید در کتاب های درسی به روالی که هست احکام نوشته شود و تدریس شود؟ آیا حوزه باید شبکه ای مختص خودش داشته باشد و برنامه هایی در این مسیر تهیه کند؟

البته اگر بنا بر فهم همگانی باشد باید فکری کرد برای این همه طلبه که تربیت می شوند تا به نقاط مختلف بروند و مردم را آگاه بکنند نسبت به چگونه تقلید کردن و نیز دفاتر عریض و طویلی که شیوخی در آن نشسته اند و احکام می گویند و مقلد تربیت می کنند و الی آخر.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:33  توسط هادی بیات  |