تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط هادی بیات  | 

آن دفعه که راجع به نمایشگاه و کتابهای خریده نوشتم از کتاب لوح محفوظ سید حافظیان گفتم (یک عکس از سید در همین پست گذاشته ام). یک مقدمه ای دارد این کتاب که محمد رضا حکیمی آن را نوشته است. عینا همین را در کتاب مکتب تفکیک هم نوشته بود با این تفاوت که نام شیخ حسنعلی اصفهانی را از اساتید سید ابوالحسن حافظیان حذف کرده و جایش نقطه چین گذاشته است. شاید به خاطر جوی که اخیرا علیه متصوفه درست شده این کار را کرده است. چون شیخ هم مطعون به تصوف بوده و هست. شاید هم چون آقای حکیمی تقریبا همه کسانی که سرشان به تن شان می ارزد را تفکیکی می داند و شیخ حسنعلی تفکیکی نمی شده است ایشان هم از خیرش گذشته است و شاید هم می خواسته سمت استادی سید موسی زرآبادی را پررنگ تر نشان بدهد. اینها هیچ کدام دلیل بر حذف آن نام نمی شود. نامی که لااقل در استادی سید حافظیان فضل تقدم دارد. چند سال پیش توفیقی شد با بعضی رفقا خدمت مرحوم سید خلیل فرزند سید موسی زرآبادی رسیدیم که بعد راجع به آن خواهم نوشت. باری اخیرا عکسی دیدم از میرحسین موسوی و محمدرضا حکیمی و فکر کنم دکتر آیینه وند؛ هادی حیدری هم بود. نقلی هم شنیدیم که فرموده اند میرحسین فرزند معنوی آقا محمدرضاحکیمی است یا یک چیزی در همین مایه ها.

انقلاب اسلامی ما به نام خمینی است. ملاک در انقلابی بودن نام آن مرحوم است. نمی شود دم از انقلاب اسلامی زد و خمینی را کنار گذاشت. مثل شیخ شجونی که گفته بود من از امام زودتر انقلابم را شروع کردم یا آن یکی که از شهید نواب مایه می گذارد. خلاصه چند سال پیش آقا محمد رضا حکیمی به ناشر کتاب تفسیر آفتاب گفته که راضی نیست آن کتاب دیگر فروخته شود. عیبی ندارد نظر خودش است و به جایش محترم. اما دیگر از حکیمی خمینی درنمی آید. یعنی ظاهرا او از نظراتش نسبت به امام عدول کرده و مشکلی هم نیست. می شود مومن بود و مسلمان بود و خمینی را هم رد کرد و کنار گذاشت. ولی خوب است توضیح بدهد آیا الان وضع مطلوب است؟ اگر نیست؛ پس چرا حاضر است به کاسترو نامه بنویسد ولی در داخل به خوشی و خرمی روزگار بگذراند. چرا به ناشر می گوید راضی نیست کتابی که راجع به انقلاب و امام نوشته فروخته شود ولی با صدای کمی بلند و نه خیلی، بگوید وضعیت فعلی ظالمانه است یا لااقل عادلانه نیست؟ می دانیم که ایشان صدایش شنیده می شود. مشهدی است بالاخره!  

کسی که می فرماید ساختن پل های هوایی در تهران وقتی روستاها راه آسفالت ندارند مصداق بی عدالتی است چرا این چند وقت حکومت باجناق ها برایش عین عدالت بود؟ چرا الهام چند شغله عین عدل است؟ خنده دار است که اشغال چند پست را عین عدالت می داند و مدعی است که از هیچ کدام حقوق نمی گیرد! دادن یک پست هم به این جور آدم ها عین ظلم است چه برسد به چندتا! شاید ساکتان تقیه می کنند! خمینی ما در زمانی که برخی آخوندها از کلاه پاسبان می ترسیدند و بسیاری دیگر شاه ذی شوکت را دعا می کردند در منتهای ناامیدی آن نظام را ناعادلانه خواند و بقیه اش هم معلوم است.

منظورم این است که میرحسین ما فرزند معنوی امام است و لاغیر احتیاجی هم به پدرهای معنوی دیگر ندارد. پدر و پدر خوانده مال همین احمدی نژاد که مردم را ذله کرد با رویاهای مافیایی اش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط هادی بیات  | 

در نظام حکومتی اسلام فرض بر این است که یک عالمی بالاتر وجود دارد (آسمان) و یک عالمی در مادون (زمین و مافیها). بین این دو اصلا ارتباطی نیست به هیچ وجه. چون هر دو از جنسی دیگرند. پس لازم است که واسطه ای باشد بین وجود اعلی و اسفل. چون وجود اسفل احتیاج دارد به آن وجود عالی. بهتر بگویم ممکن الوجود احتیاج اکید دارد به واجب الوجود. این آغاز الهیات سیاسی ماست. ارتباط فردی بنده و خدا را فراموش کنید. عشق خدا و بنده و اینها را هم بی خیال شوید. زیرا ما جنس مان با هم فرق می کند. چرا چنین است؟ چون فارابی این طور شروع کرده است و ابن سینا و دیگران هم به همین راه رفته اند. عارفان هم کاملا تحت تاثیر فارابی دنیا را تفسیر کرده اند. مفسران قرآن مان هم همین طور عالم را فهمیده اند. اصلا ما یک جهان مافوق قمر داریم و یک جهان مادون قمر. جنس حاکم ( فیلسوف، ولی و هرچه می خواهید نامش را بگذارید) از جنس واجب الوجود است و جنس مردم ممکن الوجود. اصلا وجود مردم و اصالت شان به وجود حاکم است. اگر باید برای مردم و حق و حقوق شان فکری کرد، باید برای این قرائت مسلط هزار ساله فکری کرد. خدا رحمت کند امام را برایش میزان رای ملت بود و واقعا بدان اعتقاد داشت اما چه تفسیر صدرایی و چه نگاه عارفانه ابن عربی شدیدا متاثر از فارابی هستند. و آخرش بالاخره برای مردم چیزی اثبات نمی شود.

اما آیا واقعا اسلام و قرآن همین شکلی به آدم ها نگاه می کنند که فارابی می نگریسته و بعد آن را تبدیل کرده به نگاه مسلط دینی؟ اصلا اسلام از کجا آغاز می شود؟ می خواهم بحثی را مطرح کنم که متعلق به من نیست و در جایی با گروهی درگیر آن هستیم و احساس می کنم اگر حل شود شاید بتوان قرائتی از دین ارائه داد که این فاصله بین انسان و خدا نباشد و واسطه ای هم نخواهد از جنس واجب الوجود. آخر قرآنی که به پیامبر خدا می فرماید قل انما انا بشر مثلکم (آیه آخر سوره کهف) چه طور یک هو این فاصله را بین خدا و بنده درست می کنند در اندیشه سیاسی اش؟ اصلا آسمان چه برتری به زمین دارد؟ آیا آسمان همان عالم غیب است؟ در سیاست عالم غیب اصالت دارد یا عالم شهاده؟ آیا ما به عنوان موجوداتی سیاسی برای تمشیت امورات این جهان مان باید با عالم غیب هماهنگ باشیم یا این که عالم غیب تالی این عالم است و اصلا درپی این عالم می آید؟ یعنی اعمال خود ماست که عالم غیب را می سازد. منسوب به امام صادق علیه السلام است روایتی که ایشان می فرماید به جهنم رفتم خاموش بود. در حالی که گناه کاران قطعا با جهنم روشن رو به رو می شوند. امام علیه السلام کار غلطی نکرده بود پس جهنمی هم برایش نبود.

حال اگر اصالت را به زمین بدهیم. که البته می شود و شواهدی هم برایش هست. در روایتی قدسی هست که خدای متعال می فرماید بنده من بر بلندترین جاها نمی روی مگر این که بر من قدم می گذاری و هم چنین در پست ترین جاها نمی روی مگر این که بر من قدم می نهی. به تعبیری می فرماید که من همه جا هستم. جای دیگری می گوید من از رگ گردن به شما نزدیک ترم. به حضرت عباس نمی گوید به حکیم و ولی و فیلسوف. همه آدم ها را می گوید. موقعی هم که به فرشته ها گفت به آدم سجده کنید به روایت قرآن هم آدم را گفت و  هم فرمود به بشر سجده کنید. بشر نوع انسان است و شامل همه می شد. فرشته ها به فرمان خدا و با باور خودشان در خدمت انسان اند، چه انسان های خوب و چه بد. کدام بدی روزی اش قطع شد؟ کدام بدی راه برای توبه ندارد؟ چه زیادند بدهایی که اتفاقا اهل توبه و اینها هم نیستند و خدا هم ظاهرا کاری شان ندارد. رحمانیت و رحیمیت خدا در تفسیر چنین وضعیتی است. بالاخره خدای رحیم خدای همه است. اصلا اکثریت عالم به راهی می رود که اتفاقا در مسیری نیست که خداوند می خواهد. اصلا به تعداد کلمات انسان که در قرآن آمده نگاه کنید حدود 65 با این اسم تکرار شده و هیچ کدام هم با نگاه ما مثبت نیست. عجول و ظلوم و جهول و خود رای و توجیه گر و طغیان گر و غیره و با همه این تفاسیر خداوند خلقت این موجود را در احسن تقویم می داند. یعنی انسان درب داغان بهترین خلقت را دارد. هیچ موقع هم آدم ها را از حیث خلقت سوا نکرده است. در نسبت با خداوند همه انسان ها از حیث خلقی برابرند.

مبنای انسان شناسی را باید این جا بگذاریم و نه در مادون قمر و ممکن الوجود بودن. حالش را داشتم این بحث را باز هم ادامه می دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:57  توسط هادی بیات  | 

_ اول بنزین را سهمیه بندی کردند.

_ بعد برق را سهمیه بندی کردند.

_ بعد وزیر کشاورزی شماره موبایلش را داد که با او بگوییم و بخندیم.

_ بعد وزیر علوم معلوم شد کلی دانشمند جهانی بوده است.

_ بعد سود بانکی را آوردند پایین و تورم را در بیرون بیخیال شدند.

 _ بعد مردمانی خاص پیدا شدند که می توانستند خیلی وام بگیرند.

_ بعد این وام ها شد زمین و خانه.

_ بعد زمین و خانه شد شد ودیعه بانک.

_ بعد قیمت خانه و زمین پایین آمد و باز هم مردم ضرر کردند دو قبضه، چون هم بانک پول خودشان بود و هم وامی که از پول خودشان گرفته بودند. دولت از این جیب مردم در می آورد و می ریخت در آن جیب شان و مردم روز به روز بیچاره تر می شدند.

_ بعد میوه هایی برای مان آوردند از اقصی نقاط عالم که بخوریم و کیف کنیم.

_ بعد باغدار و کشاورز بیچاره شد.

_ بعد دانشجویان را ستاره دار کردند.

_ بعد مقابله با اراذل و اوباش راه انداختند که مردم نمی دانستند چرا تا آن روز نیروی انتظامی و قوه قضاییه با اینها کاری نداشته است.

_ بعد ایستادند در خیابان و به سر و وضع مردم گیر دادند.

_ بعد افتادند به جان مراجع تقلید و حال آنها را گرفتند.

_ بعدگفتند هولوکاست دروغ و اسراییل فلان و بهمان.

_ بعد گفتند مردم اسراییل دوست ما هستند.

_ بعد قرآن را گذاشتند در سینی و با ترقص آوردند و خواندند و بردند.

_ بعد به قصد تقرب در مراسم خواندن خواننده زن ترک نشستند.

_ بعد شروع کردند وام دادن و بانک ها را تقریبا نابود کردند.

_ بعد کارخانه ها دانه دانه تعطیل شدند.

_ بعد بیکارها صف شان طویل تر شد.

_ بعد خانه دار شدن را کردند آرزوی دست نایافتنی.

_ بعد بحران جهانی آمد و خانه ارزان شد و البته به ضرب دگنک و ندادن وام و اینها تقویت کردند این وضعیت را و حالا کسی خانه اش را نمی فروشد و کسی هم پولی ندارد که همان ارزان شده را بخرد.

_ بعد به روستایی وام های خوب خوب دادند.

_ بعد روستایی خانه ضد زلزله درست کرد که طویله و آغل نداشت.

_ بعد زن و بچه آن روستایی از یک واحد تولیدی در کنار خانه محروم شدند.

_ بعد همان روستایی گاو و گوسفندش را فروخت و ماهواره و ماشین و اینها خرید.

_ بعد بچه روستایی بزرگ می شود و می آید تهران و قم عزت از دست رفته اش را با ذلت اهدایی دولت نهم به حراج می گذارد.

_ بعد البته سهام عدالت هم دادند تا روستایی در تعطیل کردن همان کار کوچک هم مصرتر شود.

_ بعد دانشجو ستاره دارتر شد.

_ بعد انجمن های دانشجویی دانه دانه تعطیل شدند.

_ بعد توقیف روزنامه و مجله و اینها هنوز ادامه دارد.

_ بعد پول گم شد.

_ بعد کلی پول یک جای دیگه پیدا شد.

_ بعد یک آدم موجه با مدرک موجه تر شد وزیر.

_ بعد معلوم شد کلی از اینها داریم.

_ بعد یکی از پولدارترین آدم ها شد وزیر دولت ضد پول و سرمایه.

_ بعد مافیا مثل ماه پشت ابر هی خودش را نشان داد و هی نداد.

_ و بعد های دیگر که خودمان و خودتان می دانیم.

_ و اما بعد، واقعا فکر می کنید آدمی که این چیزها را دیده به این قوم رای می دهد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:0  توسط هادی بیات  | 

حیف شد آقای بهجت. می گویم آقا و برایش القاب نمی شمارم چون احتیاجی نداشت. به کسانی که از او دستورات خاص می خواستند می گفت در همین نماز جماعت شرکت کنید انشاءالله بهره مند می شوید. یعنی همین نمازتان را بخوانید خدا خودش درست می کند. چند وقت پیش درس خارج اصول شروع کرد درسی که چند سالی بود تعطیل بود. حتما احساس می کرد حالش یهتر شده است. غریب است کار خدا. مرگ و زمان آن متعلق به خودش است. و البته فراعنه هم ادعایی دارند در این زمینه! خدا رحمت کند آقای بهجت را. مردان خدا هم زندگی شان برکت است هم مرگ شان. امید وارم بردن این مرد بزرگ شبیه بیرون بردن انبیاء از میان قوم نباشد که بعدش بلا نازل شود. همین یک بلای نبودش بس است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط هادی بیات  | 

حال می خواهد نوشتن. شبیه الهام هایی که به شاعران می شود. حس نوشتن من هم فوق فوق اش حالی گذراست. نه مقامی ماندگار. چند روز پیش سه تا از کلاس ها را تعطیل کردیم و رفتیم نمایشگاه. راه رفتن لای کتاب ها یکی از بهترین لحظات زندگی من است. حتی اگر بعضی از آنها را واقعا نشود کتاب نامید. کتاب از ریشه کتب به معنای نوشته شده است و خلاصه منظور چیزی است که آدمی آن را خودش زحمت کشیده و نوشته باشد و نه copy paste! ولی خود این بوی کاغذ و مرکب من را حالی به حالی می کند. شاید برمی گردد به نوجوانی هایم که در چاپخانه ای شاگردی می کردم. بوی چسب و صدای فیس فیس ماشین هیدلبرگ صد ساله! باری، کتاب های خوب هم دیدیم. و به برکت بن های دانشگاه و جیب مبارک کتاب هایی هم خریدیم. یکی اش شرح و تفسیر لوح محفوظ است به قلم سید ابوالحسن حافظیان. اعجوبه ای بوده این مرد. کم لطفی بعضی از انقلابیون ما که واقعا نمی دانند با چه چیزی باید ضد باشند باعث شده که این سید بعد از انقلاب آن طور که باید قدر نبیند و البته سخت است داوری! به هر حال این مرد آن قدر بزرگ است که برایش یک کنگره برگذار بکنند. انتساب به علوم غریبه و دعا و طلسم قابلیت بالایی دارد که دکان بشود. اما به بهانه سید حافظیان شاید بشود غباری از چهره این علوم بینوا برگرفت. اخیرا اتفاقا یک کتاب دیگر هم گرفتم راجع به همین علوم که ترجمه ماخذ سحر و جادو بود از مرجعی معتبر و تا به حال هم چون مقالات جاندار و محکمی در این باب ندیده بودم. تحفه حکیم مومن را هم نشر شهر(شهرداری تهران) با چاپ خوب ولی بدون تصحیح و پاورقی منتشر کرده است و ای کاش توضیحاتی هم ارائه می داد.

می گویم که نوشتن حال می خواهد. من هم که حال ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:36  توسط هادی بیات  |