تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

از سید قطب اندیشمند انقلابی مصری، مواریثی برای کل جهان اسلام باقی مانده  است. سید مردی است بزرگ و مایه مباهات مصریان به خصوص اخوان المسلمین. به قول یکی از اساتید نقش او در اهل سنت همان نقش امام خمینی است در جهان تشیع. شاید بهتر باشد بگوییم در جهان اسلام. سیدقطب از دین اسلام قرائتی ارائه کرد کاملا مبارزه جویانه و به تعبیر خودش جهادی. حتی قرآن را هم جهادی تفسیر کرد. به نظر می آید با سیدقطب و قرائت خاص او از اسلام دوره دیگری در تعامل میان مسلمانان و دنیای غرب آغاز گردید. من در این جا می خواهم به یکی دوتا از ابداعات سید اشاره بکنم که به نظرم به وسیله مترجمین آثار او وارد فرهنگ انقلابی ما شده و تاثیرات خود را هم به جا گذاشته است.

یکی از آنها که برای اولین بار به وسیله سیدقطب ابداع گردیده است اصطلاح اسلام آمریکایی است. یکی دیگر تقسیم جوامع به اسلامی و جاهلی با مرزبندی های شدید و به اصطلاح دارالاسلام و دارالحرب است؛ حتی دارالکفر نمی گوید.

سید در سفری که به آمریکا داشت پس از بازگشت موضعی کاملا منفی و خصمانه نسبت به آن جا اختیار کرد. در بازگشت از همین سفر بود که نوشت آمریکا به دنبال اسلامی است که در مقابل کمونیسم بایستد. اسلامی بی خطر برای منافع خود آمریکا. سید در این جا پیش بینی می کند تولد طالبان و القاعده و مانند اینها را. مجاهدینی که ده ها سال بعد از قطب با کمک آمریکا در برابر شوروی در افغانستان می جنگیدند. البته امام خمینی مفهومی که برای اسلام آمریکایی در نظر می گیرد تقریبا اسلامی است بدون مشکل برای منافع آمریکا. اما یکی این که آن را ساخته آمریکا نمی داند یعنی خود انسان به اراده خود مسیری را می رود که آن مسیر هم خوانی دارد با خواسته آمریکا یا بهتر بگوییم کاپیتالیسم و سرمایه داری. و دیگر این که فقط در برابر شوروی و کمونیسم آن را تعریف نمی کند. مصادیق اسلام برشمرده امام ابتدا در داخل ایران هستند که معرف حضور عزیزان اند! و بعد آن دسته از حکام سرزمین های اسلامی که در مسیر خواست مردم خودشان نیستند! البته فعلا در مقام رد و تایید نیستم. در ادامه خواهم گفت که این نگاه خود به خود با تعریف جامعه اسلامی /جامعه جاهلی سید قطب هم پوشانی دارد.

در باب جاهلیت، سید قطب می گوید جاهلیت مربوط به دوران قبل از اسلام نیست و اکنون تمام عالم به غیر از آن جایی که در آن حکومت اسلامی برپاست، در جاهلیت به سر می برد. به این هم بسنده نمی کند سید معتقد است: «تنها یک دارالاسلام هست و آن همان است که دولتی اسلامی در آن برپا و شریعت خدا بر آن حاکم است و حدود خدا اقامه می شود و مسلمانان یار و دوست یکدیگرند. جز این هرچه هست دارالحرب است و رابطه مسلمانان با آن یا جنگ و پیکار است یا صلح بر مبنای پیمان امان». حال اگر چند دولت اسلامی با هم مشغول به تدبیر امور مردم شدند و هر کدام هم خود را همان دولت معهود دانست چه کنیم؟ یا شاید مسلمانی پیدا شد و این تفسیر را قبول نداشت او چه کند؟ یا ما انقلابیون با او چه کنیم؟ حتما در کنار جاده های هزاره سر خودش و کل دار و دسته ملعونش را بر نیزه می زنیم!

یک نکته دیگر هم بگویم درباره مصلحت از نگاه سیدقطب بعد ببینیم چه می شود. سید می گوید: «مصلحت بشر در شرع خدا تضمین شده است... پس اگر روزی انسان ها چنین به نظرشان آمد که مصلحتشان در مخالفت با چیزی است که خدا برایشان تشریع کرده، به وهم افتاده و... کافر شده اند... کسی که ادعا می کند مصلحت - در آنچه که او به نظرش می آید - مخالفت شریعت خداست، نباید پس از آن، آنی هم خود را بر این دین و از اهل این دین بداند».

یک روایتی زمان انقلاب در دهان بچه های انقلاب زیاد می چرخید از امام حسین علیه السلام که فرمود: ان الحیاة عقیدة و جهاد. زندگی به جز اعتقاد داشتن و جهاد کردن برای آن اعتقاد نیست. شهید مطهری این را کلا جعلی می داند. سید قطب در یک کلام مصداق این شعار است. اعتقاد داشته باش و برای آن بجنگ تا بقیه را به راه بیاوری و اگر نیامدند صلح کن بر مبنای امان. یعنی در ظل عنایات تو باشند. مثلا توبه نامه ای چیزی برایت بنویسند و تو آنها را ببخشی اما همواره این شمشیر داموکلس بر سر آنها باشد!

شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه دقیقا بر مبنای تقسیم جوامع و حتی جماعت ها به اسلامی/جاهلی ساخته و پرداخته شده است. اول انقلاب همه عالم مورد لعن بودند و بعد کم کم یک مدت راست ها و بعد چپ ها. الان هم به مدد جنبش سبز کل ایرانی ها مستحق مرگ اند. چون به احمدی نژاد نرسیده اند!

حسن حنفی در توضیح این نگاه می گوید اینها یک چیزی به نام نص دارند که از نظرشان تام و تمام برای همه زمان هاست: «نصی است فراتاریخی و فرازمانی و فرامکانی و روشن و بی نیاز از تفسیر و تاویل و تامل و نظر. تمام نص محکمات بوده و متشابهاتی در آن نیست، زیرا نص مربوط به افعال بندگان و احکام آن شک و تردید برنمی دارد... عیب این روش آن است که نص را برای کوبیدن و رد و طرد و حتی تغییر واقعیات به کار می گیرد، چرا که آشتی ای بین حق و باطل، ایمان و کفر، هدایت و گمراهی و اسلام و جاهلیت نمی بیند». نص به مدد انقلاب ما و قرائت عجیب و غریبی که به مرور ارائه گردیده و می گردد کش آمده و شامل سخنان رهبران نظام هم شده است. مثلا امام چیزی راجع به آیةالله منتظری گفته اند. امام چیزی راجع به آمریکا گفته اند و چیزهای دیگر. یا سخنان رهبری. البته بحمدلله آن قسمت از سخنان امام که به نفع قدرت نیست از حیز انتفاع ساقط است. اما این چیزی از گیر قضیه کم نمی کند. این اعتقاد هست.

سید قطب با قدرت اسلام را تبدیل به یک دین هویت ساز کرد با مرزبندی های روشن و محکم. حتی از این هم فراتر رفت و خود مسلمانان را هم اگر حکومت اسلامی بر سر آنها نباشد، داخل در جاهلیت قلمداد نمود. بد نیست که دین هویت بسازد اما دین هویت ساز استعداد دشمن تراشی بالایی دارد که باید برای آن فکری کرد. و البته طرفداران آن دین را هم منزوی می سازد. در بین خودشان انسجام بالایی پدید می آورد ولی جای آشتی با دیگران باقی نمی گذارد. و کم کم دامن خودی ها را هم می گیرد. چون مرزهای هویت با قدرت سنجیده می شود. و این امری بدیهی است.

خیلی وقت بود طولانی ننوشته بودم بعدا عمری بود بیشتر بحث می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:0  توسط هادی بیات  | 

دیروز رادیو پیام مصاحبه ای پخش می کرد از بقایی رییس میراث فرهنگی. می گفت بنا دارند کارشناسانی بفرستند مصر برای مشارکت در تحقیق پیرامون لشکر گمشده و البته پیدا شده کمبوجیه! افاضه می فرمود که بله این کشف ها نشان دهنده روابط فرهنگی بین ملت های منطقه است و سابقه دیرین این بده بستان ها را نشان می دهد. بنده خدا اصلا حواسش نیست که اینها بقایای یک لشکر گمشده است. مردان جنگی هم برای روابط فرهنگی و ارتقاء آن جایی نمی روند و بلکه کار دیگری دارند. البته نگاه نظامی جز این نیست. اکنون هم تقریبا فرهنگیان در خانه نشسته اند و نظامیان مشغول تعالی بخشیدن به فرهنگ اند.

محمدجوادلاریجانی در آخرین شیرین کاری خود فرموده است که سایز کروبی و موسوی آن قدر نیست که برای نظام مشکل ایجاد کنند. بنابراین آقای لاریجانی بفرمایند سایز چه قدر باشد که امثال ایشان متوجه بشوند مشکلی وجود دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:12  توسط هادی بیات  | 

 

روایتی از امیر مومنان هست بدین مضمون که دانش را با نوشتن در بند کشید. از امام باقر علیه السلام هم مطلبی هست که توصیه به نوشتن دارند. در ابتدا چیزی که به فکر انسان می رسد این است که بالاخره ننوشتن باعث فراموش شدن می شود. نوشتن مانند ذخیره کردن است. بعدها می توان رجوع کرد به این دانش مضبوط و از آن بهره ها گرفت. بنابراین در نگاه اول توصیه به نوشتن برای ضبط و نگاهداری دانش است.

اما چیزی به ذهنم رسید که عامل آن نقلی بود که افلاطون در دوره آثار خود از استاد خود سقراط آورده است. سقراط در جایی به افلاطون می گوید که نمی بینی دانش را با نوشتن خراب می کنند. یعنی دانش از نظر سقراط چیزی است که با زبان و گفتگو منتقل می شود. سقراط یک سوفسطایی است. استاد خطابه. کل دوره آثار افلاطون هم چیزی جز ثبت و ضبط بحث ها نیست. افلاطون نیز با نوشتن کمک می کند در تغییر دادن دانش. سقراط می داند که دانشی که نوشته شود فرق خواهد کرد با دانشی که سینه به سینه و با بحث و جدل منتقل می گردد.

دانش در عربستان قبل از ظهور اسلام خلاصه می شود در علم انساب که نزد برخی افراد بود و کهانت و نجوم و مانند اینها. اینها نوشتنی نبودند. افرادی بودند که اینها را می دانستند و نقل می کردند. نقال ها و قصه گوها هم بودند. هرچه بود از طریق زبان و طی یک گفت وگو منتقل می شد. تاکید پیامبر خدا صلی الله علیه و اله بر نوشتن قرآن به وسیله کاتبان وحی و پس از ایشان ائمه هدا علیهم السلام بر نوشتن به نظرم حرکتی است برای تغییر دادن جنس دانش. چونان وظیفه ای تاریخی برای گذر دادن از برهه ای به برهه دیگر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط هادی بیات  | 

قسمت نظرات شده محل مشاعره. رفیق شاعر سبز ما هم دیده این جوریه شعری گفته و فرستاده برای من که بزارم تو وبلاگ. گفته موشک جواب موشک. من اصلا اهل موشک پرانی نیستم پس مسئولیت اش پای اون. در ضمن هرگونه شباهت به هرکسی اتفاقی است.

گفت مرا شاعری، که حق مطلق منم

زعرش و فرش خدا، گشته معلق منم

هاله نورم ببین، شادی و شورم ببین

در پس این خنده ها، قدرت و زورم ببین

اصل برای حاجیت! قدرت و پول است و بس

در ره این آرزو، نیست مهم هیچ کس

شیعه یعنی یار من، بسیجی همکار من

جز زد و بند و ریا، نیست در افکار من

آن که ندارد قبول، راه و روش های من

جای ندارد به جز، زیر لگدهای من

جادوی چشمان من، کرده دو عالم اسیر

عاشق و دلباخته، مرد و زن و خرد و پیر

ماه اگر شامگاه، در آسمان می چمد

از برکات من است، نور به عالم دهد

مردم ایران زمین، جمله رعایای من

پول دهم تا زنند، بوسه بر اعضای من

پول عجب نعمتی است، معجزه ها می کند

شرح دهم من کنون، بین که چه ها می کند

می خرم از آکسفورد، دکتری و فوق آن

ناز و ادایم مبین، کشته مرا شوق آن

لو برود کار من، پول دوا می کند

جمله شکایات را، پول هوا می کند

پول صفا می دهد، طبع همه شاعران

جمع کند مادحان، خیل همه چاکران

چاوز و مورالس و، آن رجب اردوغان

تا دم دربار من، پول بیارد دوان

حال که از ما  شدی، خیز و چماقی بگیر

چشم و دماغی شکن، دخترکی کن اسیر

با صد و یک رمز و راز، رییس دولت شدم

به لطف و امداد غیب، صاحب حشمت شدم

گر نتوان جمع کرد، این خس و خاشاک را

چه گونه مرهم کنم، جیب دو صد چاک را

گشته زمین و زمان، هر در و دیوار سبز

زاهد و درویش سبز، کاری و بیکار سبز

بید نیم من اخی، نیست مرا لرزشی

اسلحه در دست گیر، برادر ارزشی

... این شاعر ما داغ که می کند همین جور به هم می بافد به دل نگیرید. شاعر است و عقل اش در پس زبانش. اول می گوید و بعد فکر می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:17  توسط هادی بیات  | 

_ آیةالله جوادی گفته است که بی عرضه گی هم آدم را به جهنم می برد. قطعا بی عرضه در خانه نشسته را نمی گوید بلکه بی عرضه ای را که پست دارد می گوید. اگر می داند که بی عرضه است و پست هم دارد که غاصب هم هست و اگر نمی داند که بی عرضه است، نفهم است. البته نفهم را به جهنم نمی برند اما قطعا به بهشت هم نمی برند. راستی نفهم را کجا می برند؟

_ احمدی نژاد مترو را هم می خواهد. احمدی نژاد چه چیز را نمی خواهد؟

_ دارند برای ما ساکنین قم منوریل هوا می کنند. از جایی که قرار است ترمینال شود تا جایی که نماز جمعه در آن برگزار می شود. کلا در رودخانه. سیصد چهارصد نفر را در هر سرویس جابه جا می کند. گویا دویست میلیاردتومانی هم تخصیص داده اند. یادم است در تهران همین آقای چمران و شورایش در زمان چهارصد میلیارد تومان! منوریل را همین جوری داده بودند به یکی کنترات! سوال شد کیست این مرد خوشبخت؟ گفت بچه ای حزب اللهی، مومن و اینها!

در ضمن شنیده ام تمامی مسئولین ترافیکی و جاده و راه قم بالاتفاق با مونوریل مخالفت کرده اند. به خاطر همین هم طرح شروع شده است!

_ این روایت را در کتابی به نام زی طلبگی دیدم. این کتاب را پژوشگاه علوم و فرهنگ اسلامی چاپ کرده است. زاذان می گوید امام علی علیه السلام را دیدم که تعدادی بند کفش در دست دارد و در بازار قدم می زند.، هر کس که نیازمند باشد به او بند کفش می دهد، گم شده را راهنمایی می کند، باربران را در بردن بار کمک می نماید و این آیه را می خواند: «آن سرای آخرت را برای کسانی قرار دادیم که در سمین برتری و فساد نمی جویند»، آن گاه می فرماید این آیه درباره زمامداران و توانگران نازل شده است.

یک لحظه دیدم چه شباهتی است بین آن اخلاق حکومتی با این اخلاقی که ما این روزها شاهد آن هستیم. نیروهای حکومت با بندهای پلاستیکی بین مردم می روند و هر کس لازم باشد دستانش را می بندند و بعد کمکش می کنند که راه کهریزک و خورین و اینها را بجوید و اگر نتواند روی دست می برندش. واقعا که مولا هرچه انجام داده ایشان طابق النعل بالنعل معکوس انجام می دهند. چه شباهت شگفت انگیزی!

_ یک بنده خدایی برای من نظری نوشته است و هرچه درباره ظهور و اینها گفته اند مصادره کرده است. عزیز است دیگر. کاش نامش را به جای ابوالحسنی، حجت بن الحسن می گذاشت و تکلیف ما را روشن می کرد.

_ قصاص به معنای پی گیری است. قصه هم از همین ریشه است یعنی چیزی که دنباله دارد و پی گرفته می شود. شاید منظور این باشد که نگذارید خون یا آسیب هدر برود. بلکه پی اش را بگیرید. نه این که حتما بکشیدش. شاید این طوری بشود فکری برای اعدام ها کرد. واقعیت این است که ما در برخورد با متهم رفتارهای غریبی می بینیم. مثلا یکی برای جرمی اعدام می دهد و دیگری آن را در حد تبعید یا حبس می داند. قانون ایراد دارد یا برداشت ها از آن؟ البته قانون در ایران با برگ چغندر هیچ فرقی ندارد بل هم اضل! یک بار رییس قوه قضاییه قائل می شود به این که علم قاضی برای صدور حکم کافی است. آن وقت شاهد کیلویی چند؟ آقا فهمید تمام! رییس بعدی حالا چه اجتهادی بکند و چه بلایی سر مردم بینوا بیاید خدا عالم است. همه چیزمان به همه چیزمان می آید.

_ شاعری وام گرفت/شعرش آرام گرفت. سیدحسن حسینی این را به یادگار گذاشت تا تکلیف آنهایی که نمی دانند با شاعران روشن شود. امام حسین علیه السلام در راه کربلا با شاعری رو به رو شد و به او مبلغ زیادی بخشید. عرض کردند به کسی که عقل و ایمانش در گرو زبانش است این همه بخشیدی؟ فرمود بهترین پول ها آن است که برای آبرو هزینه شود. اگر پول نمی گرفت من را هجو می کرد و ناسزا می گفت.

این روایت را راوندی در نوادر آورده است. واقعیت این است که شاعر پول می گیرد مدح می کند و پول می گیرد و قدح می کند! کمیت در  عید غدیر قصیده ای برای مولا گفت که نگو! بعدها کلا انکار کرد آن را. هم غدیر را و هم شعر را. پول چه کارها که نمی کند. فقط قیمت آدم ها یک کم فرق می کند. یکی مثلا به خاطر نمایندگی صدا و سیما در فرانسه یا هند یا یک خراب شده دیگر کل دین، آبرو و شرفش را می دهد و آن یکی در برابر عالم و آدم سر خم نمی کند. فرق دارند آدم ها. در کلمه آدم دقت کنید.

بس است دیگر. مدتی ننوشته بودم هم چین! حالم گرفته بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:39  توسط هادی بیات  | 

سعدی علیه الرحمه در گلستان خوب معرفی کرده فتنه را. خیلی سخت نیست پیدا کردن مصادیق:

ظالمی را خفته دیدم نیمروز/گفتم این «فتنه» است خوابش برده به

آن که خوابش بهتر از بیداری است/آن چنان بد زندگانی مرده به

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط هادی بیات  | 

احمدی نژاد به مجلس رفت و بر سر نمایندگان فریاد کشید و وظیفه شان را به آنها گوشزد کرد. در بیرون به برخی بر خورده است که مجلس در راس امور است و از این حرف ها. هر اعتراضی به احمدی نژاد بشود بی ربط است. حق با اوست! کدام یکی از این اکثریت، نماینده ی برساخته احمدی نژاد نیست؟ کدام یک از ایشان اگر در یک فضای رقابتی با دیگران قرار می گرفت می توانست رای بیاورد؟ کدام یک از ایشان نماینده مردم است؟ زحمت کشیده و مجلس درست کرده و حالا مخلوق در برابر خالق خود قد علم کرده است! شرط بندگی نیست وگرنه او بنده پروری بلد است. عجیب است این مخالفت ها! مگر این که هر دوی اینها را کس دیگری ساخته باشد و در موقع مقتضی به مخالفت می داردشان و البته یک تمرین بازی دموکراسی هم می شود! برای برخی سیاست یک جور بازی هم هست. هرچه قدر بهتر نقش بازی کنی مقرب تری!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:20  توسط هادی بیات  | 

در شماره اخیر بخارا مقاله ای چاپ شده از جورج اورول. اولین مطلب این شماره است. در یک قسمت آن می گوید انسان می شود دست به کاری بزند و عمیقا آن را دوست نداشته باشد. اما ناگزیر از انجامش باشد. ولی باز تاکید می کند که انجام آن کار دلیل برای تجویز آن نیست. جنگ را می گوید و اجبار خودش برای شرکت در آن. اورول می گوید من اگر مثلا در اسپانیا جنگیدم این دلیل نمی شود که جنگ چیز خوبی است. می گوید حتی اگر بر علیه فاشیسم هم بجنگیم باید یادمان باشد که ناگزیر یک کار بد کرده ایم. اینها جنگ را خوب نمی کنند. جنگ مطلقا بد است.

یک آقای صائنی داشتیم در زنجان که می ارزد برایش بزرگان هزاران صفحه بنویسند. خدا رحمتش کند. از اولین شاگردان علامه طباطبایی بود و از بهترین های آنان. در جلساتی که در مسجد رسول الله زنجان برگذار می کرد یک بار اشاره ای کرد به سخن شیخ اجل. آن جا که می فرماید دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز. عجیب برآشفت. گفت بسیار سخن بی ربطی است. دروغ دروغ است و به هیچ وجه نمی شود آن را تجویز کرد. اگر جایی مجبور شدی به خاطر حتی حفظ جان یک مسلمان دروغ بگویی، دروغ گفتن ات کار بدی است. هیچ چیز دروغ را خوب نمی کند.

یکی از مصیبت هایی که ما گرفتار آن هستیم همین حاشیه زدن بر اصول است. آن قدر که دیگر خود اصل تحت الشعاع آن قرار می گیرد و چیزی از آن باقی نمی ماند. مثال: دروغ بد است و حرام. اما! فلان جا و فلان جا می شود دروغ گفت. مثال دیگر: قتل بد است. اما برای دفاع از خودت می توانی قتل بکنی. مثال دیگر: ریختن آبروی آدم ها درست نیست ولی برخی ها را می شود آبروی شان را ریخت. تجاوز به نوامیس کاری زشت است اما می شود در فلان موقعیت یک کارهایی کرد! هزاران مثال دیگر هم هست. گویا ما خوب مطلق و بد مطلق نداریم. همه گرفتار مصلحت هایی هستند که آنها را از اطلاق می اندازد.

شهید بهشتی در بحثی که بر سر شکنجه بین ایشان و امثال مرحوم مشکینی در خبرگان قانون اساسی درگرفته بود همین بحث را داشت. آنها می گفتند در بعضی جاها می شود شکنجه کرد. مثلا جان مومن در خطر بیافتد. اما شهید بهشتی مطلق شکنجه را بد می دانست و به هیچ وجه حاضر نشد زیر بار تجویز آن برود.

لسان الغیب در جایی می فرماید کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم. فکر می کنم ما باید حتی اگر درگیر چنین چیزی شدیم. باید بپذیریم که داریم کار بدی می کنیم و درصدد توجیه خود برنیاییم. مثلا جنگ بد است. حالا دشمنی حمله کرد و مجبور به دفاع شدیم فقط باید در حد عقب راندن او باشد. شاید آنهایی که وزارت جنگ را حذف کردند و به جایش وزارت دفاع گذاشتند در پی عدم تجویز جنگ بوده اند. اگر دست به حمله زدیم به هر بهانه ای کار بدی کرده ایم.مثلا کشتن انسان بد است. حتی اگر برای قصاص باشد. خداوند متعال نیز بر عفو تاکید بیشتری کرده است. اینها چیزهایی بود که در این شب های بیمارستان به ذهنم آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:27  توسط هادی بیات  | 

در فیلم هایی که خیلی حال می کردیم با آنها، نقش منفی ها قهرمان را لت و پار می کردند. دل مان هری می ریخت پایین که قهرمان مرد. بعد دوربین انگشتان او را نشان می داد که تکانی می خورد. و ما امید در دلمان زنده می شد. بعد قهرمان بلند می شد و حساب کار بدمن ها با کرام الکاتبین می افتاد. آقای کروبی و کلا همه سبزها از جنس همین قهرمان ها هستند. به نظر خیلی ها دیگر برنمی خیزند. بزنیدشان. بگیریدشان. ببرید کهریزک و جان و مال و ناموس شان آزاد. بعد جنبش می افتد زمین. بدمن ها خیال می کنند مرد دیگر. نگو دست هایش تکان می خورد و این کور است از دیدن آنها. و بعد برمی خیزد. من همیشه برایم سوال بود که بعد از این همه کتک خوردن چه طور این قوی تر می شود؟ انگار آن کتک ها قهرمان را رویین تن کرده اند. اما الان باور کرده ام. مثل کندن یک موی سفید است. می کنی پیری و فرسوده گی ات را پنهان کنی بعد می بینی از جایش دوتا بیرون آمده و تو نادان همین طور ادامه می دهی بعد می بینی بوی الرحمانت بلند شده و داری تلاش می کنی قایمش کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:53  توسط هادی بیات  | 

بعد از امام رحمةالله ما واقعا سیزده آبان نداشتیم. حساب کنید سخنران شده آقای حداد عادل. چیزی از استکبارستیزی مانده یا نه؟ خدا می داند. یک مدت تحکیم زودتر برگذار می کرد و ما هم می رفتیم. یک جمعیت جوانی می آمد که چند روحانی هم همیشه شرکت داشتند. آقایان محتشمی پور، سید هادی خامنه ای و منتجب نیا. ابوی ما هم که بود. احساس غریبی داشتیم. شبیه فیلم محمد رسول الله بود. آن جایی که زید و عمار و اینها دست به دست هم دادند تا اسلام را علنی کنند. الله و اکبر می گفتند و کتک می خوردند. بعد یک مدت گرفتند و بستند و خلاصه جلوی حرکت را گرفتند. ظاهرا تعطیل شد. اما چند سالی نکشید که خواب خوش مستبدین برآشفت و چیزی که با بگیر و ببند فکر می کردند حل و فصل شده جوانه زد دوباره و سبز شد. چه سبزی. و باز هم شبیه فیلم عقاد شده است. البته نیمه آخر.  فتح مکه یادتان هست؟ چه شکوه و جلالی. بدون جنگ و خون ریزی. صلح تام و تمام. به این می گویند یوم الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:34  توسط هادی بیات  | 

در مطلبی از داریوش آشوری خواندم که انسان وقتی به مشکل دستش فکر می کند که برای آن دست واقعا مشکلی پیش آمده باشد. آن جا بحث البته مطلب دیگری بود و من دارم برای منظور دیگری آن را مصادره می کنم. می گفت که انسان تا وقتی دو دست دارد و با آن زندگی می کند و غذا می خورد و اشیاء را جا به جا می کند، فکرش نمی رود پی این که بی دستی چه جوری است؟ اما وقتی مثلا مادرزاد دست نداشته باشد آرزوها می کند برای موقعی که دست دار! شود. این حال را انسان سالم نمی فهمد.

نعمت ها هم همین طور اند. یک بار داشتم در دریا غرق می شدم. هرچه دست و پا زدم نشد. رفتم پایین و نور آفتاب را بالای آب می دیدم. در آن حال با خودم گفتم چه کارها که نمی خواستی بکنی هادی! می خواستی دنیا را به هم بزنی! و حالا می میری به همین راحتی! بعد این را با امام حسین علیه السلام نجوا کردم. گفتم همین بود آقا؟ بعد دیدم آب تا زانوهایم است. از آن روز به زندگی طور دیگری نگاه می کنم. به قول شیخ اجل قدر عافیت کسی داند که به مصیبت گرفتار آید.

امروز خدا ما را تا آستانه مصیبت برد و برگرداند. لطف دارد. لطیف است. می توانست ما را به مصیبت گرفتار کند تا قدر قبل از آن را بدانیم. اما تذکر داد. همیشه تذکر می دهد. امروز در بیمارستان خیلی فکر کردم که پدر به چه دردی می خورد؟ خواستم دوباره کشف کنم پدری و فرزندی را. همان مساله ای که آشوری می گفت شد. گفتم اگر بماند چه ها که نخواهم کرد. اگر نماند چه قدر افسوس خواهم خورد. و اگرهای زیادی پشت سر هم ردیف کردم.

خدا ما را دوست داشت. به هوش که آمد گفت از کارت افتادی. برو به کارت برس. گفتم بی خیال حاج آقا! بعد به خواب رفت. دوباره که بیدار شد گفت یک کم به من آب بده. فهمیدم که حالش بهتر شده است.

صبح دکتر به من گفت اگر از زیر آن دستگاه سالم بیرون آمد می ماند. ساعت سه همان دکتر گفت خدا به شما رحم کرد. البته ظهر دیگر دستگاه را از او جدا کرده بودند شاید هم او را از دست دستگاه درآوردند!

دوستان تلفن زدند، آمدند، پیغام گذاشتند و اظهار لطف کردند بی نهایت! شرمنده کردند ما را. انشاءالله حاج آقا از بستر بیماری بلند شود و تکلیف از سر بگیرد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:39  توسط هادی بیات  | 

این که چرا ما برای یک موضوع عقلایی مثل شکایت به نهادهای بین المللی دست به دامن قرآن و حدیث و سیره پیامبر صلی الله علیه و اله می شویم نه به خاطر جور کردن مشروعیت برای عمل مان است، که البته آن هم هست، بلکه بیشتر به خاطر جنس تفکر ماست. این بحث جایش این پست نیست فقط اشاره ای می کنم. واقعیت این است که جنس تفکر در ایران فلسفی نیست. دانش اسلامی – ایرانی ما به قول دکتر داوری عقلانی هست ولی نه از جنس عقل فلسفی. یعنی عقل ناب نیست. علی الحساب آن چیزی که در ایران بوده و مورد حمایت هم بوده است و حکام هم کارها را به عالمان آن فن سپرده بودند – از قبیل قضاوت و اوقاف و مدارس علمیه از نجف هزار ساله تا نظامیه و اینها – فقه بوده است. عرفان در کنار فقه مسیری برای خود انتخاب کرده بوده و عارفان به روش خود می اندیشیدند و عمل می کردند و مراقب بودند که با فقها درگیر نشوند. فیلسوفان و کسانی که عقل محور بودند باید مراقب هر دو جماعت عارف و فقیه می بودند. هم عرفان عقل ستیز و هم فقه طرفدار محدود کردن عقل. عرفان مکتب صلح و دوستی است. اگر نبود آموزه های عرفانی که مرید را در برابر مراد فاقد اراده و مسلوب الاختیار می خواهد، شاید با این محبت گستری عرفان می شد عالمی دیگر ساخت و از نو آدمی! شاید هم بشود. انسان کامل است و اختیارات وسیع دارد!

باری، آن چه که با قدرت رابطه خوبی داشت فقه بود. اکنون ما خواه ناخواه فقهی می اندیشیم. تلاش می کنیم از آن فضا بیرون بیاییم اما هنوز مولفه های فقیهانه اندیشیدن در ما قوی است. منطق هنوز ارسطویی است و بازی کردن مطابق آن قواعد نتیجه و پیروزش از ابتدا معلوم است. فلسفه مان هم به آن یاری می رساند. فارابی و دیگر بزرگان یک جامعه سیاسی برای ما درست کرده اند که ارتباط ما با جهان فوق قمر آن قطع است و حتما یکی باید باشد که ما را با آن وصل کند. و آن یکی اصلا از جنس ما ممکن ها نیست و بلکه از جنس واجب الوجود است. اما روایت:

پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در سفر طائف هنگام بازگشت به مکه احساس عدم امنیت کردند. پس چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از "مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.(این را از سایت تبیان برداشته ام و کتاب های سیره هم همین طور نوشته اند).

مطعم کافر است. پیامبر خدا صلی الله علیه و اله از یک کافر خوب می خواهد که در برابر کفار بد از او حمایت کند. اصلا به آیه نفی سبیل کاری ندارم. به نظرم این جا صحبت جان مسلمان است. و دیگر این که اصل پناه دادن امری پسندیده از نظر شرع است با این که لزوما شرعی نیست. در رساله ها هم یک اشاراتی به این قضیه هست. احتمالا از سنن پسندیده اعراب بوده که اسلام هم آن را پذیرفته است. بنابراین رفتار، آن گاه که جان مسلمان در خطر بیافتد می تواند از فرد غیرمسلمان و حتی کافر مشرک، کسی که وجهه و اعتباری دارد و از او حساب می برند، بخواهد وی را تحت حمایت خود بگیرد. کافی است فرد مسلمان احساس بکند حامی آدم خوبی است. البته خودش تشخیص می دهد چون در این جا صحبت وحی نیست و فرقی هم نمی کند چون سیره پیامبر خود حجت است.

امروز روزگار با یک جامعه جهانی رو به رو هستیم. فردها جای شان را به کشورها و سازمان ها و نهادهای بین المللی داده اند. علی الحساب قدرتمندترین نهادی هم که حمایت می کند از حقوق انسان ها همین سازمان ملل خودمان است. حالا جان مسلمان به خطر افتاد چه بکند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:45  توسط هادی بیات  | 

آموزشی بسیج که بودیم یک بیست و خورده ای سال پیش، برای مان، از جمله افتخاراتی که برای رزمندگان اسلام بر می شمردند  یکی هم غیر قابل پیش بینی بودن، بود! مثال شان هم باحال بود. می گفتند در حالت کلاسیک نگهبانی دادن یک تعداد مشخصی به یک جهت می روند و همان تعداد را باز می گردند. اما بسیجی برای این که کلاه سرش نرود و غافل گیر نشود دو قدم می رود و برمی گردد و همین طور نظم را رعایت نمی کند تا رکب نخورد! تلویزیون هم آن موقع پر بود از فیلم هایی که پارتیزان ها نامنظم علیه ارتش منظم آلمان می جنگیدند و عجیب بود که این ارتش منظم شکست نخورد تا موقعی که ارتش منظم متفقین وارد جنگ شد.

عشق ما هم شهید چمران بود با ستاد حنگ های نامنظم. آن کسی که اینها را تبلیغ می کرد حواسش نبود که تکرار لغت نامنظم و هرچیزی که نظم را تخریب می کند تصویری منفی از نظم در ذهن بچه های انقلاب ترسیم می کند و به قولی در ناخودآگاه این بچه ها بی نظمی نقش می بندد.

بعد از جنگ دولت ها تلاش کردند از آن ادبیات که متعلق به دوران جنگ بود و ناخواسته تخریب می کرد مفاهیم زندگی مدنی را فاصله بگیرند. قبلا راجع به مرگ و تقدیس آن نوشته ام و باز هم خواهم گفت. اما اکنون دوباره غیرقابل پیش بینی بودن و غیرمنتظره بودن دارد تبدیل می شود به ادبیات دولت و کم کم ملت ما. غیر قابل پیش بینی یعنی دنیا نتواند بفهمد چه می کنی؟ آیا این خوب است؟ صدام نمونه آدمی بود که غیرقابل پیش بینی بود. بن لادن هم همین طور. اصلا رک بگویم آدم عاقل قابل پیش بینی است. دیوانه است که با آدم رو به رو بشود تشخیص این که چه خواهد کرد سخت می شود. تصور کنید دیوانه ای به شما برسد. هر لحظه منتظرید تا یقه تان را بگیرد یا لگد بزند و یا لیچار بارتان کند. اما در برابر عقلا احساس امنیت می کنید.

در دنیای مدرن یکی از خصائص اصلی کشورها این است که قابل پیش بینی باشند. زیرا زندگی در عالم مانند قبل نیست. جهان مانند خیابانی است که همه در آن در حال حرکت اند. هیچ کس منکر این نیست که راننده ها فاصله اتومبیل شان از هم یا سبقت گرفتن و دور زدنشان، همه با توجه به ماشین های دیگر است. تقریبا همه هم قبول دارند که باید رعایت حال یک دیگر را بکنند. راهنما زدن و چراغ خطر و ترمز و اینها، همه شان برای این است که دیگران بدانند آدم چه می کند تا با او تصادف نکنند. محل عمومی جای ترمز بریده ها و کسانی که رعایت دیگران را نمی کنند نیست.

سرتان را درد نیاورم عالم هم به همین شکل است. برای زندگی با دیگر انسان ها باید تا مقدار زیادی آن بیچاره ها بدانند ما می خواهیم چه کنیم. اگر کسی می خواهد این قواعد را به هم بزند تا حدی تحمل می کنند ولی اگر از حد بگذرد مانند راننده خاطی اول گواهینامه و بعد ماشین و بعدتر هم خودش را توقیف می کنند. و هیچ عاقلی با این کار مخالفت نمی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:16  توسط هادی بیات  | 

 

در هفته اخیر دو لنگه کفش پرتاب شد. یکی به طرف صفار هرندی و دیگری به طرف شیخ ما. دومی جواب اولی بود. در این شکی نیست. اما فرق هایی هم داشتند که در این جا برخی از آنها را مرور می کنم.

الف- آن کس که به صفار کفش پرت کرد دنبال چه بود و آن که به شیخ مهدی کفش پرت کرد به دنبال چه؟ اولی قطعا دنبال پول نبود چون برای زدن صفار به آدم پول نمی دهند بلکه ضارب را بگیرند چوب در آستینش می کنند. اما ضارب شیخ ما چه؟ والله تا حالا که هر کس سبزی را بزند جایزه می گیرد بعد از این را خدا می داند.

ب- اولی دنبال معروفیت هم نبود. چون معروفیت دنباله ی شناخته شدن است و او هم اصلا نمی خواهد شناخته شود. اما ضارب کروبی چه ترسی دارد از شناخته شدن؟ قاتل روح الامینی چه ترسی دارد؟ قاتل بقیه سبزها هم همین طور؟ اگر کروبی را به قتل  هم می رساند فوق اش رگ غیرت اسلامی اش جنبیده بود!

ج- هردو ضارب دنبال اعلام بغض و کینه شان نسبت به مضروب بودند. منتها کینه سلطه گر فرق دارد با کینه تحت سلطه! کسی که در یک جیب اش اسلحه دارد و در آن یکی گاز فلفل و در کمرش باطوم بخواهد کینه بورزد خیلی فرق دارد با کسی که در این جیبش مداد دارد و در آن یکی پاک کن! فوق اش بخواهد مداد را در چشم آن یکی فرو کند. هر عاقلی می داند مداد سرعت اش به گلوله نمی رسد!

د- هر دو ضارب می خواستند مضروب را از آن محل بیرون کنند. منتها صفار را از در بیرون کنی از پنجره با کلی هوندا صد و بیست و پنج  برمی گردند! و کروبی را بیرون کنی با کله پانسمان شده برمی گردد. اینها که هر دوتا برمی گردند پس چه فرقی دارند؟ احتمالا این نوع برگشتن ها کمی با هم فرق دارند.

ه - کفش ها هم اگر اشتباه نکنم فرق داشتند. دانشجوها کتانی پرتاب کرده بودند و این یکی ها کفش معمولی. یعنی واقعا ضارب صفار می خواست بعد از زدن فرار کند و ضارب شیخ با خیال راحت آمده بوده پیک نیک!

و – فرق ها و شباهت های دیگری هم هست. مثلا کسی که رای اش را می خواهد و کسی که رای را نمی دهد. یا لمپن با دانشجو. اینها هم به ذهن من رسیده هر کس خواست اضافه کند یا کم کند مختاراست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:17  توسط هادی بیات  | 

سیاست دانشی است که به قدرت می پردازد. این که با قدرت چه باید بکنیم؟ سیاست مولود تفاوت است. یعنی جایی که فرق و اختلاف هست سیاست متولد می شود. هرکس که دم از وحدت می زند این خصوصیت ذاتی انسان را انکار می کند. این تفاوت ها برخی را بر برخی دیگر مسلط می کند. یعنی برخی قوی تر اند. قوی و ضعیف هر دو درباره این سلطه می اندیشند. قوی به قدرت و در نتیجه سلطه بیشتر و ضعیف به کنترل این قدرت. اینها همه کنش و واکنش های سیاسی اند. انسان موجودی سیاسی است. از ابتدای آفرینش خداوند انسان ها را متفاوت از هم آفریده است. این تفاوت ها را فرشتگان هم فهمیدند آن جا که گفتند او موجودی خونریز و مفسد است. و خداوند این حرف را رد نکرد. بلکه به انسان اسماء را آموخت. یعنی این انسان چون اسماء را می دانست عیبی نداشت که مفسد هم باشد و شاید چون اسماء را می دانست می توانست خونریزی و فسادش را کنترل کند. هرچه بود در ذاتش بود و هرلحظه می توانست آن را بیرون بریزد. و در اولین گام قابیل، هابیل را کشت. به خاطر همان فرق. فرقی که با هابیل داشت و فرقی که خدا بین او و هابیل گذاشت در قبول کردن نذرشان.

فکر می کردم اگر امام حسین علیه السلام می خواست درس تفسیری داشته باشد و قرآن بگوید و حتی امامت مسجدالحرام را هم داشته باشد اما به حکومت کاری نداشته باشد، آیا کسی مخالفتی می کرد؟ می توانست حتی اخلاق هم بگوید؟ نه زیرا مشکل در امر سیاسی بود. باید آن مشکل حل می شد یعنی وضعیت سلطه. این که قدرت باید دست که باشد؟ این که چه گونه باید بر مسلمانان و یا انسان ها حکومت کرد؟ اگر امام به این چیزها کاری نداشت قطعا بهترین مناصب و مقام ها را به او هبه می کردند!

اگر امام علی علیه اسلام مدعی خلافت نبود، آیا حضرت زهرا سلام الله علیها کتک می خورد؟ چرا ابتدا باید مسئله خلافت حل شود و بعد مسائل دیگر؟

داود فیرحی در جایی می گفت مدارس علمیه فراوانی در کل عالم اسلام وجود داشته که هر کدام با توجه به عالم اداره کننده آن خط فکری و اندیشه خاصی را ترویج می کرده اند و قطعا اجتهادات متفاوت از هم داشته اند. اما قدرت مستقر تصمیم می گیرد یک قرائت خاص را که با منافع او نزدیک تر است ترویج کند. برخی را می کشد. برخی دیگر را تطمیع می کند. و نیز با دادن پول و مناصبی از قبیل قضاوت بدیشان آن فقه و تلقی خاص از دین را ترویج می کند و بقیه هم به مرور زمان با از بیت رفتن مدعیان اصلی به تاریخ می پیوندند گویی اصلا نبوده اند. بعد یک قرائت خاص از دین می شود خود دین. این طوری معتزله با کل عقل گرایی اش رفت و اشعری گری شد عین اسلام. تا جایی که شیعه هم در امان نماند و ما هم اکنون گرفتار اشعریون شیعه ایم!

این را هم از قول مصطفی ملکیان و او از هابز بیاورم. می گوید این که دو دو تا چهار تاست چون حکام نسبت به آن خطری احساس نکرده اند. اگر قدرت احساس می کرد دو دوتا چهارتا پایه های قدرت او را متزلزل می کند دستور می داد علم ریاضی را از بیخ و بن براندازند. و امروز چیزی به ام ریاضی و هندسه نبود.

هم اکنون به بسیاری از دانشگاه ها و ادارات و سازمان ها که برویم پست ها و کرسی ها و مناصب را فارغ التحصیلان دانشگاه امام صادق علیه السلام اشغال کرده اند. چون قدرت مستقر به نوعی دنبال ترویج آن قرائتی از دین، سیاست و حکومت بوده که آن دانشگاه و ریاست محترمش مروج آن بوده اند. اخیرا هم موسسه امام خمینی(ره) مروج ارزش های قدرت مستقر است و در پی استقرار در مناصب باقی مانده و حتی بیرون راندن آن قبلی ها. دین رسمی ما هم همین طور است. قرائتی که با قرائت رسمی و مستقر حوزه – قدرت - نخواند محکوم به فناست.

این بد است یا خوب؟ نمی شود ارزش گذاری کرد. آیا اگر امام معصوم هم بر سر کار باشد نیروهایی را می چیند که آن قرائت مورد نظر او را که از نظر من درست ترین است، را ترویج کنند؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:6  توسط هادی بیات  |