کارکرد کتاب فروشی در یک شهر چیست؟ عرضه کتاب و نیز گرفتن سفارش کتاب و رساندن آن به دست خواننده مشتاق. گاهی عرضه محصولات دیگری هم چون روزنامه و مجله های خاص که در روزنامه فروشی ها ارائه نمی شود. مثل فصل نامه ها یا گاه نامه ها و نیز ممکن است ارائه شود ولی کتاب فروشی می تواند بهتر آن را به خواننده برساند. در شهرستان ها به مرور کتاب فروشی های خاصی مورد توجه قرار می گیرند و مورد رجوع. حال اگر فروشنده صاحب ذوق و علاقمند باشد بهتر و هنگامی که اهل فکر و فرهنگ دوست هم باشد دیگر شکر اندر شکر است(به تشدید کاف ها). در زنجان ما سال هایی پیش از این کتاب فروشی ای بود به نام چمران. همان شهید چمران خودمان. در پاساژی به نام پاساژ تهران که الان اکثر مغازه های طبقه همکف آن زرگری می کنند! در همان هم کف، این کتاب فروشی قرار داشت. بنیانگذار این مغازه آقایی بود به نام احدرضایی. این احد آقا از بچه های نهضت آزادی بود. همیشه هم در کتاب فروشی بود و پشت دخل. به خاطر روحیات خاص او کتاب فروشی چمران محفلی سیاسی هم بود. البته خیلی شلوغش نمی کردند زیرا آن سال ها سال های یکه تازی سعید امامی بر کشور بود و تقریبا هیچ صاحب فکری نبود که این هژمونی! را بر سر خود احساس نکند. پس ایشان هم بیشتر کارشان کتاب فروختن بود ولی باز هم اوشان – همان هایی که گفتم – دست بردار نبودند.
جدا از بحث های سیاسی کتاب فروشی چمران انصافا برطرف کننده عطش کتاب زنجانی ها بود. زنجانی ها جزو پیشروترین شهروندان ایرانی از حیث سیاسی هستند. وقتی می گویم عطش ایشان را برطرف می کرد یعنی کار بزرگی انجامی می داد. ما آن موقع ساکن تهران بودیم و من هر چند روز یک بار جلوی دانشگاه بودم و مشغول دید زدن کتاب فروشی ها اما زنجان که می رفتم حتما بازدید این کتاب فروشی را از دست نمی دادم. آن چه خوبان همه داشتند این یک جا داشت!
خدا رحمت کند مجله ایران فردا را. مهندس عزت الله سحابی صاحب امتیازش بود و یک گروه آدم به دردبخور دور خودش جمع کرده بود و در آن سالیان سعید امامی! مطالبی فراهم می کرد برای خواندن. کتاب فروشی چمران محل عرضه ایران فردا در زنجان هم بود. جالب بود آن موقع، و البته الان هم هست که به طرف مجوز نشر می دهند جلوی پخش اش را می گیرند، مجوز ساختن فیلم هم همین طور و کلیه محصولات فرهنگی! با همه این فشارها بالاخره تک و توک صدایی و نوشته ای درمی آمد. کتاب فروشی چمران اینها را جمع می کرد و به مردم معرفی می کرد و البته آن جا همه چیز پیدا می شد. یعنی عرضه کننده افکار همه بود. ولی چون همه در کنار هم بودند خود به خود مقایسه ای هم می شد کرد. مثلا مضمون این را با آن! یا فروش این را با اون! نتیجه اش این بود که دست دانش دوستان تا حدودی می آمد که ذائقه کتاب خوانی شهر به کدام سمت است. ذائقه نخبه ها که معلوم شود خود به خود می شود کارهای زیادی کرد. در مملکت ما هم که ممنوع است کسی غیر از دولت بداند واقعیات را پس کم کم فکری برای آگاهی می کنند.
دردسرتان ندهم کتاب فروشی چمران بسته شد و البته مدیرش هم راه به راه احضار می شد و گاهی چند وقتی مهمان بود و گاهی هم آزاد می شد. خیلی پی گیر شد کتاب فروشی را باز هم راه بیاندازد. به جایش یک دکه روزنامه فروشی جلوی مخابرات زنجان دادند. مدتی مشغول شد و کم کم آن جا رونق گرفت و البته از اول هم معلوم بود که آن جا وسط شلوغ ترین پیاده روی شهر شهرداری و دیگران! بهانه برای جمع کردن دکه پیدا می کنند. پس جای دکه اش را عوض کردند و یک جای پرت تر به او دادند. آن جا هم پس از مدتی به تیر غیب گرفتار شد و آتش گرفت و این قصه سر دراز دارد.
من رابطه ای با احد رضایی ندارم و خیلی جاها هم سلائق او را نمی پسندم اما کتاب فروشی او یکی از بهترین و کامل ترین کتاب فروشی هایی بود که در گشت و گذارهایم در شهرهای مختلف دیده ام. این عشق به کتاب با من هست و در آینده راجع به کتاب فروشی فرهنگ زنجان خواهم نوشت که آن هم به وسیله مردی فرهنگ دوست و عاشق دانایی اداره می شود و در زنجان اگر یک روز بمانم یک بار به آن جا می روم و اگر دو روز بمانم دوبار و همین طور الخ. در ضمن این قضایا مربوط به سال های پیش از دوم خرداد است. وگرنه الان که آزادی زده بالا و در حال خفه کردن خودمان هستیم!
